روز آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره![]()
خوشحالم میخوام امروز از همه خداحافظی کنم ... 
بچه های راه آهن خداحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــافظ
... سال خوبی رو شروع کنین ...
مهرنازیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بابــــــــــــــــــــــــــــــای ![]()
حمیرا - اعظم - مهسا خداحافظـــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
و حالا دوست جونای نتی : دخملی خیلی دلم برات تنگ میشه ... اصلا دیشب دلم گرفت
. همیشه آخر سالی من اینجوری میشم.
مونا جونم دلم میخواست عید بری کربلا (همونطوری که خودت دوست داشتی) هر جا هستی امیدوارم خوش باشی
...
عسلی دوستت دارم
... عیدو با آقای همسر خوش بگذره البته اگه با هم بودین ... اگرم نشد که با هم باشین بازم خوش بگذره.![]()

پگاهم که دیگه پیداش نیست
. نگرانشم ... امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه و اونم بتونه در کنار همسرش به همه ی آرزوهایی که داره برسه![]()
بهنازم - شيطونك خانوم عيد زياد آجيل نخوريا
! نميدونم با هاشم هستي يا نه ولي به هر حال اذيتش نكن...
اون يكي بهناز جونم : عزيزم سال خوبي داشته باشي پيش منم بيا دیگه![]()
مامانیه نازگل جونم عید با نمایشگاه و پارک روزایی خوبی رو بگذرونید
لوسی جونم بیا اینجا عیدو بهت تبریک گفتم ((عسیسم عیدت مبارک * کی عروسی دعوتمون میکنی؟؟؟))
و دوستاي جديدم گلي و مينا و پامچال سال جديد مبارك![]()

عسيساي من همگي خداحافظ
امسال سال گاوه نه ؟
ميگن اين سال سال خيلي خوب و پربركتيه . من اين سالو دوست دارم ولي ۸۷ هم خيلي سال خوبي بود ولي مظلوم بود دلم براش ميسوزه بيچاره داره ميره
- دلم برات تنگ ميشه موش كوچولوي من ۱۲ سال ديگه بازم ميبينمت!
امروز میرم از ع.ف هم خداحافظی میکنم. امروز من و مهرناز خیلی زود اومدیم بهمون پول دادن!
از رئیس ع.ف هم سررسید عیدی گرفتم - اونم صبح دیدم ... چشمم روشن (میخندید)
این شکلی ![]()
دیشب انقد میترسیدم از صدای نارنجکاااااااااااااااااااااااااااا !!!
آخرشم ساعت ۱۰ شب با زور مامانینا رفتیم یه آتیش کوچولو درست کردیم ۲ بار از روش پریدم اومدم خونه .
الان رفتیم آخرین صبحونه ی امروزو خوردیم... صبح میخواستیم با حمیرا و اعظم بریم حلیم بخوریم البته من نمیخواستم به درخواست اونا قبول کردم گفتم حالا یه خاطره ای میشه شاید خوش بگذره. اعظم دیروز ازش خریده بود میگفت خوشمزس... ولی رفتیم دیدیم پدرش مرده و به همین علت تعطیله!!!! بهتر من نمیخواستم برم میترسیدم همکاری کسی منو ببینه.
امروز ناهار نیاوردم شاید با بچه ها بریم بیرون - شاید بریم رستوران
...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:38 توسط نسا
|




پریروز که ۴ تا ۶ کلاس داشتم. دیروزم تا سا عت ۹:۳۰ كه به اصرار ما ۹ تعطيلمون كرد. فكر كن ۹ شب مگه اتوبوس بود؟ نبود كه! آخرشم من با يه دختر ديگه با ميني بوس رفتيم تا يه جاييرو بعد من زنگ زدم به دايي ميگم بيا دنبالم. ولي ديگه اينكارو نميكنم آخه نميشه كه ! بايد خودم ياد بگيرم نصف شبم تو خيابون از پس خودم بربيام
ماااااااااااماااااااااااااااااااانننننننننننننننننننننننننننننننن !!!