تبليغاتX
خاطره های من
سلاممممممممممم

روز آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره

خوشحالم میخوام امروز از همه خداحافظی کنم ... بای بای

بچه های راه آهن خداحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــافظ ... سال خوبی رو شروع کنین ...

مهرنازیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بابــــــــــــــــــــــــــــــای 

حمیرا  - اعظم - مهسا خداحافظـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و حالا دوست جونای نتی : دخملی خیلی دلم برات تنگ میشه ... اصلا دیشب دلم گرفت . همیشه آخر سالی من اینجوری میشم.

مونا جونم دلم میخواست عید بری کربلا (همونطوری که خودت دوست داشتی) هر جا هستی امیدوارم خوش باشی...

عسلی دوستت دارمFlower ... عیدو با آقای همسر خوش بگذره البته اگه با هم بودین ... اگرم نشد که با هم باشین بازم خوش بگذره.Cheerleader

پگاهم که دیگه پیداش نیست . نگرانشم ... امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه و اونم بتونه در کنار همسرش به همه ی آرزوهایی که داره برسه

بهنازم - شيطونك خانوم عيد زياد آجيل نخورياFlower ! نميدونم با هاشم هستي يا نه ولي به هر حال اذيتش نكن...

اون يكي بهناز جونم : عزيزم سال خوبي داشته باشي پيش منم بيا دیگه

مامانیه نازگل جونم عید با نمایشگاه و پارک روزایی خوبی رو بگذرونید

لوسی جونم بیا اینجا عیدو بهت تبریک گفتم ((عسیسم عیدت مبارک * کی عروسی دعوتمون میکنی؟؟؟))Get Well

و دوستاي جديدم گلي و مينا و پامچال سال جديد مبارك

عسيساي من همگي خداحافظ

امسال سال گاوه نه ؟ ميگن اين سال سال خيلي خوب و پربركتيه . من اين سالو دوست دارم ولي ۸۷ هم خيلي سال خوبي بود ولي مظلوم بود دلم براش ميسوزه بيچاره داره ميرهgirl_cray.gif - دلم برات تنگ ميشه موش كوچولوي من ۱۲ سال ديگه بازم ميبينمت!

امروز میرم از ع.ف هم خداحافظی میکنم. امروز من و مهرناز خیلی زود اومدیم بهمون پول دادن!نیشخند

از رئیس ع.ف هم سررسید عیدی گرفتم - اونم صبح دیدم ... چشمم روشن (میخندید) این شکلی

دیشب انقد میترسیدم از صدای نارنجکاااااااااااااااااااااااااااا !!!

آخرشم ساعت ۱۰ شب با زور مامانینا رفتیم یه آتیش کوچولو درست کردیم ۲ بار از روش پریدم اومدم خونه .

الان رفتیم آخرین صبحونه ی امروزو خوردیم... صبح میخواستیم با حمیرا و اعظم بریم حلیم بخوریم البته من نمیخواستم به درخواست اونا قبول کردم گفتم حالا یه خاطره ای میشه شاید خوش بگذره. اعظم دیروز ازش خریده بود میگفت خوشمزس... ولی رفتیم دیدیم پدرش مرده و به همین علت تعطیله!!!! بهتر من نمیخواستم برم میترسیدم همکاری کسی منو ببینه.

امروز ناهار نیاوردم شاید با بچه ها بریم بیرون - شاید بریم رستوران 36_1_51.gif...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:38 توسط نسا |

سلام عخشولیای من

اومدم یه آپ آخر سالی کنمو برم سال دیگه بیام. آخه میدونین من دیگه فردا آخرین روزیه که میام سر کار شایدم دیگه فردا نیام ...

دلم برای همه یهو تنگ شد ...

دلم برای سال ۸۷ که انقدر خوب بود تنگ میشه...

یادش بخیر اول سال بعد از عید که اومدم خوابگاه فقط بهاره تو اتاق بود٬ خواب بود٬ يهو پريدم روش از ذوقم ٬ دست خودم نبود هيجانزده شدم ... چه روزايي رو تو خوابگاه گذروندم ٬ يه دوستِ خوب داشتم ساناز : همه ي پروژه هاي درسيمون با هم بود ٬ چقدر با هم خاطره داريم٬  دعوا ... شوخي ... خنده ... خنده هاي ساناز با گريه هاش از هم تشخيص داده نميشد صداي خنده و گريش يكي بود. (سانازي دلم برات تنگ شده انشالله تو تمام مراحل زندگيت موفق باشي و هميشه خوشبخت) . خيلي از دوستامو ديگه نميبينم !

يادمه جدا شدن ازشون خيلي سخت بود ولي اين رسم دنياست كه يه روز با يه نفر آشنا ميشي كه هيچ احساسي نسبت بهش نداري ولي بعد ميبيني از همونا نميتوني  جدا بشي!!!

تير ماه امتاحانامونو به سختي داديم و با موفقيت تموم شد رفت...

بعدش من كل تابستونو تو راه آهم كار آموز بودم... بازم يادش بخير آقاي اكبر و بقيه ... دوست جونم جنان . البته جنان جونم الانم هست بعضي وقتا ميبينمش.

بعد با ساناز آشنا شدم ٬ اونم اونجا كارآموز بود بعد مثل من كارمند ِ همينجا شد!

تابستون كه تموم شد محل كارم يه كم عوض شد ٬ ديگه يكي از پيمانكاراي اينجا شدم 2 ماه كار كردم و بعدش يه دوست جونه جديد پيدا كردم به نام ِ مهرناز ...

حالا با هم همكاريم... الانم 3 ماهه كه داريم كار ميكنيم محض رضاي خدا ... دعا كنين بهمون پول بدن من ميخوام...

امروز چهارشنبه سوريه : مواظب ِ خودتون باشين دوست جونام من كه خيلي ميترسم.

سال خوبي رو همراه با شادي و خوشبختي براتون آرزو ميكنم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:8 توسط نسا |
 

سلامHello من اومدم با شنبه ای که شبیه شنبه های دیگه نیست!For You

آخه این پنجشنبه جمعه تعطیل نبودم! پریروز که ۴ تا ۶ کلاس داشتم. دیروزم تا سا عت ۹:۳۰ كه به اصرار ما ۹ تعطيلمون كرد. فكر كن ۹ شب مگه اتوبوس بود؟ نبود كه! آخرشم من با يه دختر ديگه با ميني بوس رفتيم تا يه جاييرو بعد من زنگ زدم به دايي ميگم بيا دنبالم. ولي ديگه اينكارو نميكنم آخه نميشه كه ! بايد خودم ياد بگيرم نصف شبم تو خيابون از پس خودم بربيام. . .

ديروز سر كلاس ۲۰ نفرمون فقط ۴ نفر دختر بوديم! دخترا همه ساااااااااااكت من فقط بينشون حرف ميزدم ! پسرام همه دلقك! البته با شخصيت!

ديروز تو كلاس هوا كه تاريك شد من سريع تاريك شدن هوارو به استاد اعلام كردم كه زود تعطيلمون كنه اونم گفت كه تا ۹ !

از ۴ شنبه نرفتم خونه دلم تنگ شده

 مامانمو ميخوام . ماااااااااااماااااااااااااااااااانننننننننننننننننننننننننننننننن !!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:7 توسط نسا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

shelakhteha

نسا

shelakhteha

http://shelakhteha.blogfa.com

خاطره های من

خاطره های من

خاطره های من

این شیون شبانگاهی قلب من است که مرا در این شب تار وادار به نوشتن میکند
آری قلب بلورین ما خالی از شراب محبت است ولی افسوس کسی نیست که به آرزوهایمان گوش کند
پس دنیا را نگهدارید پیاده میشوم دنیای من

خاطره های من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog